تبليغاتX
تنها برای چه وقتی خیالت با من است

تنها برای چه وقتی خیالت با من است

عشق فروغ و حمید مصدق




شعر زیبای حميد مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


[تصویر: 1259219628.jpg]

جواب زيباي فروغ فرخ زاد

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

[تصویر: 1259233821.jpg]
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

باز هم کوروش 

بدون شک تابلویی که در زیر می بینید روایت کننده ی یکی از جذاب ترین و دراماتیک ترین داستان های تاریخ ایران می باشد. این تابلو اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 می باشد. حقیقت این است که با دیدن این تابلو و نبودن هیچ توضیحی برای آن بسیار کنجکاو شدم تا ببینم که موضوع چیست و البته با جستجو در سایت های فارسی به روایات متناقضی از این داستان برخوردم اما متوجه شدم که همه روایات ازیک منشا یعنی لغت نامه دهخدا هستند که چون به صورت تکه تکه نقل شده اند متناقض به نظر می رسند.

اما من برای شما خلاصه ای از منبع اصلی یعنی لغت نامه دهخدا زیر عنوان نام پانته آ می آورم به امید اینکه لذت ببرید و نیز پند بگیرید!

شایان ذکر است که دهخدا نیز بر اساس روایت گزنفون نقل می کند

داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین ه زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.

چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.

در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …

ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند .

سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: << قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم … >>

خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که  مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت :<< افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی >>

پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپارد .

هنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد برای همین است که در تایلو جسد زنان دو تا است . و باقی داستان که در تابلو مشخص است . آری چنین است که بزرگمردی  به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود

http://www.mohamadreza85.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

رویایی دریایی

شیطان مسئول فاصله هاست

گفت کسی دوستم ندارد.می دانی چقدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد؟
تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی.حتی تو هم بدون دوست داشتن...

خدا هیچ نگفت.

گفت: به پاهایم نگاه کن!ببین چقدر چندش آور است.چشم هارا آزار می دهد.دنیا را کثیف می کنم.آدمهایت از من می ترسند.مرا می کشند.برای اینکه زشتم.زشتی جرم من است.

خدا هیچ نگفت.

گفت : این دنیا فقط ماله قشنگ هاست.مال گل و پروانه.مال قاصدک ها.مال من نیست.

خدا گفت:چرا، مال تو هم هست.
خدا گفت:دوست داشتن گل، دوست داشتن پروانه کار چندان سختی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک،دوست داشتن تو کاری دشوار است.دوست داشتن کاریست آموختنی،و همه کس،رنج آموختن را نمی برد.
ببخش،کسی را که تورا دوست ندارد.زیرا که هنوز مومن نیست.زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته،او هنوز ابتدای راه است.
مومن دوست می دارد وهمه را دوست می دارد.زیرا همه از آن من است.و من زیبایم و زیبایی ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند.زشتی ها در چشم هاست.در این دایره،هرچه که هست،نیکوست.
آن که بین آفریده های من خط کشید،شیطان بود.
شیطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین مباش.
قشنگ کو چک نزد خدا رفت و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

رویایی دریایی

چه رویای زیبایی داشت

چه پاک و معصوم جلو می رفت

چه آروم زخم خورد از سنگ

چه ساکت عاشق شد، قطره قطره ی وجودش

چه صادق بود با چشمه

چه مهربون بود با بچه ماهی

چه شبها واسه ستاره های رو سینش قصه ی عشقش به دریا رو گفت

چه شوقی داشت واسه رسیدن

وچه بی تفاوت بود به التماس دست های بید مجنون که آروم گفت نرو

خوش به حاله رود با اون رویایه خیسش

روزها خیلی زود گذشت

تا به معشوق رسید

عاشقونه خودش رو پرت کرد در آغوش دریا

...

وچه سنگ دل بود دریا

خودخواه ، مغرور و بی احساس

حتی صدای رود رو نشنید

بیچاره رود

کی تو گوش رود گفته بود دریا قشنگه؟

کی گفته بود آرومه؟

کی گفته بود آغوشش گرمه؟

کی گفته بود عاشقه؟

بیچاره رود

تو غرور دریا گم شد

رفت رفت اون دورها گم شد

فقط اشکاش دریا رو شور کرد

خدا تنهایی و غمش رو دید

حالا یه عمره دریا التماس ساحل رو میکنه

اما ساحل...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

هیچ

هرچه شکوفتم ، که ندیدی مرا

رفتی و افسوس ،که نچیدی مرا

ماندم و پژمرده شدم ریختم

خاک به دامان تو آویختم

 

دامن خود را متکان ای عزیز

این منم ای دوست به خاکم نریز

وای مرا ساده سپردی به باد

حیف که نشناخته بردیم ز یاد

 

هم سفره بادم از آن روز مدام

می گذرم بی خبر از بام و شام

می رسم اما به تو روزی دگر

پنجره را باز گذاری اگر

بازم هیچ

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

 خودت باش

بهش میگم:

-چرا دوسم داری؟

از نور که دلیله روشنایی است و عشق بی دلیل میگه.

-چرا موندی؟

از تنهایی خسته ام.

-اذیتت می کنم!

عشق حاضری وجود نداره!بعضی چیزا باید ثابت بشن تا موندگار بشن.

-چرا من؟

با تو آرومم.

-اگه نتونم؟

می تونی من کنارتم.

-اگه نتونی؟

می تونم تو کنارمی.

-اگه نتونیم؟

می تونیم.خدا هست.

-اگه...

هیس! گوش کن...

-خوب؟

مشنوی؟

-نه!

اما من میشنوم!صدای پای یه نفر داره میاد.توی کوچه های همین شهر.

داره میدوه نه داره تند راه میره.یه حس نو تو وجودشه.حالا داره تند تر قدم بر میداره.نگرانه؟

نه هیجان زدست.می ترسه؟نه تو وجودش پر از امیده،پر انرژی،پراز شادی و جوونی...

اینجور که اون داره میره هیچ جوابی نا امیدش نمی کنه!

بوکن!

بوی عطره..

بوی گل رز

نگاش کن!

خیلی مرتبه! ببین با چه اعتماد به نفسی داره جملاتش رو تو ذهنش تکرار میکنه!

یعنی با این ویژگی ها کسی هست که مقاومت کنه؟

کسی هست که بگه نه؟

ببین چه شاده!

ببین چه شوقی داره واسه رسیدن!

یه کم مکث می کنم .میگم :

-خوب؟یعنی چی ؟

با یه لبخنده معنا دار و یه کم محکم تر میگه:

نشناختی؟

صدای پای خودت بود!بوی عطر خودت بود........

فقط

فقط امیدت جامونده!

-من ...

انگشتشو میزاره رو لبام.انگار محکم ترین قفل دنیا رو زدن به لبم!

آروم تر میگه:

برگرد.به خودت برگرد.به اونی که بودی.اونی که هستی.

چی تورو گم کرده؟ چرا میخوای غریبه شی؟

منو هم ببین.من اینجام . درست کنارت.

اینجارو نگاه کن. خودت رو با اگه ها گم نکن.به راهی که اومدی نگاه کن.

آره تنها شروع کردی اما الان تنها نیستی.

خیلی از این راه با هم بودیم.

حالا تو نیستی که فقط بگی نمی تونم ،نمی تونی ....

حالا تنها نیستی !

ما

یادته؟

ما دوتا.

من

تو

خدا

همیشه منتظرتم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

خودت باش

آره خودت باش

عینک نمی زد

تا بهش نگن عینکی!

یک شب که داشت قدم می زد

چاله ی جلوی پاش رو ندید!

حالا بهش میگن

چلاق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

بازم عشق

 

یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی

به جز اسم تو روی لبای من اون روزانبود دیگه حرفی

یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من

گفتی بهترین روزای زندگی یعنی روزای با تو بودن

سوز برف دستاتو میلرزوند اما گرم گرم بود دل تو

اون روز هیچ کسی تو خیابون نبود به جز قلب من وتو

یادمه اون روز تو ازم پرسیدی تا کی عاشقم میمونی

منم میگفتم همیشه عاشقم خودت اینو می دونی

اون روزا زود گذشت حالا بین ما فاصله زیاده

میخوام که بدونم کیه که قلبشو به قلب تو داده

حالا من به عشقت میرم تو اون خیابونو میشینم

میخوام که بدونی بعد این همه سال عاشق ترینم

121213

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

در حسرت عشق

دخترک چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید

به تمام خاطرات خوبش فکر کرد

روسریش رو توی باد رها کرد

دستی توی موهاش کشید و تو هوا رهاشون کرد

دستاش رو باز کرد و از روی پل پرید

باد با سرعت تو صورتش خورد

قطره های اشک رو از چشماش جدا کرد

آروم چشم هاشو باز کرد

موج های آب به سمتش می اومد

ناگهان متوجه کسی در کنارش شد

پسرکی لاغر اندام و بلند قد با مو های لخت

بین زمین و آسمون نگاهاشون به هم گره خورد

دله دخترک لرزید

نمی تونست نگاهش رو جدا کنه

پسرک با نگاه پرخواهشش اون رو صدا می کرد

احساس آرامش عجیبی کرد

یه حس عالی

چیزی که یه عمر دنبالش بود

دخترک عاشق شد

پسرک عاشق شد

امید من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

یار تنهاییم

یادگاری
به سوی تو، به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم
بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی
ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا
ره تو می پویم
بگو کجایی.....
کی رود رخ ماهت از نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟
به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی
یکدم از خیال من
نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من
اسیر کوی توام
به آرزوی توام
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟
به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

اون روزا...

اون روزا..

کاره دنیا حساب کتاب نداره یه روز میخندونه یه روز هم به گریه می اندازد یا وادارت می کنه که یه جا گوشه بگیری و به اون نگاه کنی شاید هم خدا به خاطر همین زمین رو گرد آفریده که آدم در زندگیش هزار چرج بزنه .

من فقط خدا رو شکر می کنم که به من رویاهام رو بخشیده که توی اونا احساس آزادی کنم .رویاهای من پر از شادی هایه بچه گانه . گریه های مردانه و عشق های واقعیه . میگن اشک مرد ناموسشه .و نباید کسی اون رو ببینه من به این موضوع فکر کردم حالا می فهمم که گریه ی یک مرد رنج آور و تلخه حالا توی رویاهام و توی تاریکی زندگیم گریه می کنم تا کسی رو عذاب ندم .به امید روزی که دستهای روشن اون قدرت ادامه دادن رو به من بده

 ما مردا فقط توی حرفا و رفتارمون قدرت داریم اما خدا میدونه که دله ما چقدر کوچیکه

خود تو میتونی تحمل کنی گریه های کسی که تو رو دوست داره و تو هم به معنای واقعی عاشقش هستی. اگه کسی بگه آره اون موقع میشه در آدم بودن طرف شک کرد نه در مرد بودنش . دوستت دارم خیلی و حرف دارم یه عالمه اما باشه بعد. امروز بسه راستی آدرس یادت نره کوچه تنهایی ها-بن بست غم-منزل مرد تنهای شب.اگه نبودم زنگ بال رو بزن پیش یار تنهایی هامم .اگه اونجا هم کسی نبود دیگه دنبالم نگردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 5:59 قبل از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

در دو روزه عمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نامهربانان.مهربانی کرده ام

هم دلی .هم آشیانی .هم زبانی کرده ام

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیز نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیز نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیز نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم.می فشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گله امید را در سینه پرپر کرده ام

دسته تقدیر این زمانم

کرده هم رنگه خزانم

پشت سر پل ها شکسته. پیشه رو نقشه سرابی

هوشیار افتاده مستی . در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد!

مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه داند

سر به زیری سر سپرده

میروم دل مردگی هارا ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد.چرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگه جدایی خط کشم

در سرورده آفرینش نغمه ای موزون کنم

در دو روزه عمره خود بسیار خرمان دیده ام

بس ملامت ها کزین نامردمان بشنیده ام

سردهد در گوشه جانم

موی هم رنگه شبانم

من که عمره رفته بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب گردی زه خاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم یاد نمانم

بنده ی پیره زمانم

توی جمع عاشق تو  صادق ترینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

مهر ماه

یادمه بچه بودیم

تو گذشته های دور

اون زمان که قلبه ما

پر بود از شادی و شور

روزی که تو رو دیدم

موهاتو بافته بودی

با گل سپیده یاس

گلوبند ساخته بودی

بعد از اون روز قشنگ

از خدا راضی شدم

از دم صبح تا غروب

با تو هم بازی شدم

چه روزای خوبی بود

ولی افسوس زود گذشت

تا یه چشم به هم زدیم

روز و هفته ها گذشت

یادمه روی درخت

دوتا دل کنده بودیم

ساله بعد ازون کوچه

ما دیگه رفته بودیم

شاید اون دل ها دیگه

خشکیده رو ساقه ها

شاید هم بزرگ شده

زیر باله شاخه ها

قلب عاشق زنده است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

پرستو مسافر عاشق

÷رستو همان مسافر عاشق

ای پرنده مهاجر

سفرت سلامت اما

به کجا میری عزیم

غربت تموم دنیا

روی شاخه های دوری

چه خوشی داره صبوری

وقتی خرشیدی نباشه

تا همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت

توی جاده های خلوت

تا بخای برگردی خونه

گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره

هرجا باشیم شب نشینیم

دل خوشیم به این که شاید

سحر و یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت

در خونت رو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی

همه آسمون غروبه

آرامش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

سردرگم

خدا دست رو بگیر

سلام

نمیدونم چند وقته نیومدم!

اینا مهم نیست.چی بودم.چی شدم هم مهم نیست.

گاهی اونقدر تنهام که صدای پوسیدن تنم رو حس میکنم و گاهی از سر خوشی ابر هارو لگد مال می کنم.سالها انتظار کشیدن واسه داشتن و پاک بودن واسه پاک داشتن و قوی بودن واسه نبریدن....

اینا همه رو کسی می فهمه که یه لحظه از خودش نبوده.وقتی دل باختی دیگه همه چیز عوض میشه.حالا انتظار به سر رسیده دیگه وقت اونه که تمومش کنی.آره دیگه بسه.برو جلو تو میتونی تو میتونی.برو مهم نیست که تو داری اول به اون میگی فقط برو بگو.بگو که ...

اما نمیشه

سخته باور کن

اگه نشه چی؟

اگه نخواست؟

درسته که بگم؟

اصلا کار درست چیه؟

آخ خدا کاش باهام حرف میزدی.کاش می فهمیدم داری چی میگی.کاش یکی بود یاری کنه.اما انگار واسه همه همینه.

شاید بهتر باشه بنویسم.آره اینطوری دیگه زبونم بند نمیاد.اما چی بنویسم؟چند تا شکل حروف میتونه بگه من چه حسی دارم؟اصلان میتونه صدای قلبمو به گوشش برسونه؟

ولی چاره چیه؟

می نویسم.

سلام

من

من

می خواستم بگم..

اه

نمیشه.به خدا نمیشه.اینج هرچقدر هم پرو باشی باز کم میاری.

روزها میگذره.بازم دل تنگی.بازم انتظار.

فکرهای جور واجور که گاهی خودم هم باورم نمیشه که این از ذهن من اومده!

خوب خدا پس کجایی؟

یادت رفته من هستم نه؟

هی میگی صدات کنیم

خوب بیا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

این منم

همون که شبها اشک میریخت از تنهایی

همون که گفتی دوسش داری

پس چی شد

فقط خواستم راه نشون بدی

همین

شاید خدا داره صدا میکنه و من نمیشنوم

گیج شدم

چی کار کنم؟

سردرد

بی حوصله گی

سخته اما هی فکر میکنی راه امیدی هست.پس ادامه میدی

آره من همون خسته از راههم.می فهمی؟

این مدت که نبودم.فرق کردم

حالا تنها نیستم

آره

حالا من کناره اونم

اما صبر کنید

جای قشنگه قصه همون قسمته انتظار بود.

الان دیگه طاقت دوری نداری اما باید دور شی چون زندگی حکم منه که عشق قسمت های دیگه هم داره.بدست آوردن عشق سخته خیلی اما نگه داشتنش...

حالا درد تنهایی هات رو فقط خودت به دوش می کشی که مبادا اون ناراحت شه.دل شکستت مال خودته.چون عشق میگه حیس غم خوابه.

حالا تو دلت داد می زنی.حالا توی قلبت باید جا باز کنی واسه درده عشقت.آره نباید بزاری حس کنه تنهاست.باید کنارش باشی.مبادا غم تو دلش لونه کنه.نکنه ازت دلخور باشه که چرا یادش نمی کنی نکنه......

وای خدا یعنی من میتونم؟

چرا اینقدر سخت شد؟

اما اولش ملوم نبود که چه موج هایی مخواد به تن منه ضعیف بخوره.من طاقت ندارم .حس میکنم کم آوردم.هر روز خسته تر میشم.حالا دوتایی تنهاییم.چرا اینطوری شد هرچی عاشق تر میشی دیوارا بلند تر میشن.

دونه دونه اونایی که کمک می کردن دارن دور میشن .حتی بعضی شدن مخالف. خدا کجایی؟قرار ما این نبود.من بد بودم درست اما تو که از جنس ما نیستی؟

کمکم کن

صدا م کن

الان

بهت احتیاج دارم.

من عشقم رو با کمک تو ساختم

دستم بگیر

دارم کم میارم

دارم بهونه گیر میشم

پس کجایی؟

بقض داره خفم میکنه

اما میگن اشکه ادم ناموسشه

فقط محرم اشکات اونو میتونه بیبینه

اون کجاست؟

اونم تو کلبه تنهایش نشسته و داره میگه پس من کجام؟

اگه نشونه ی عشق حلقه ی پیوستگی پس چرا قانون عشق جدایی شده؟

اگه خواستی عاشق شی

اول سرو بالا بگیر

به اونجایی که میخوای برسی نگاه کن

بد از اون فقط جلو  نگاه کن

نگاه به گذشته پیرت مکنه

پشت سرو نگاه نکن که دلهای شکسته رو میبینی

اشتباهات رو میبینی

خوبی ها تو گذشته ها گمن

فقط جلوی پات رو نگاه کن که چیزی رو لگد مال نکنی.

زمین نخوری

مواظب پاهات باش

اگه قلبت شکست

اگه چشمت کور شد

اگه دستت از همه چیز کوتاه شد

اگه سینت پر درد شد

مهم نیست

تو می تونی برسی

به پاهات امید بده

اونا که برن تو هم رفتی

یادت باشه تو این راه راحتی نیست

همش سر بالایی

اگه دیدی داره سرعت تند میشه داری روبه پایین میری

خوشحال نباش

داری سقوط میکنی

راحتی تو اون وقتی حس میشه که لبخند عشقت رو میبینی که کنارت داره راه میاد.ازش جلو نزن فکر میکنه تنهاش گذاشتی

پشت سرش هم نرو که خسته میشه

عشقت رو نگه دار

آدما فقط یه بار عاشق میشن

پیداش کردی سفت بچسبش

توی راه خسته میشی

زمین میخوری

ناراحتت میکنن

پشت پا میزنن

اما به پاهات ایمان داشته باش

پیش خودت بگو

همه چیز درست میشه

باید درست بشه.

 واسه زنجیر پیوستگی قانونه   ماکه میدونیم تنها میمونیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردی كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلی چيزها آموخت
يادم باشد پاکی کودکيم را از دست ندهم
يادم باشد زمان بهترين استاد است
يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم
يادم باشد با کسی انقدر صميمی نشوم شايد روزی دشمنم شود
يادم باشد با کسی دشمنی نکنم شايد روزی دوستم شود
يادم باشد قلب کسی را نشکنم
يادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
يادم باشد پلهای پشت سرم را ويران نکنم
يادم باشد اميد کسی را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد

يادم باشد که عشق کيميای زندگيست
يادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه مي تونند مهربان و دلسوز باشند
يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

بازم دلتنگی

امروزم دل تنگ

گاهی اوقات کناره یکی نشستی یا آروم باهاش راه میری و ساکتی .

به اون نگاه میکنی کاهی هم اون به تو اما هرکاری میکنی حرفی که تو دلت داری رو نمی تونی بگی.

وقت خدا حافظی فقط نگاهت داره التماس موندن میکنه.اما باید رفت.

دلتنگی رو اون وقتی حس می گنی که دستاش از دستت رها میشه و صدای قدماش تو گوشت می پیچه.

اون وقته که میخواهی داد بزنی بگی :

نرو

بمون

آره تازه میفهمی که چقدر ناگفته ها تو دلت داری.تازه دل تنگی رو حس می کنی .

اگه میفهمی چی میگم پس تو هم از مایی .

نگو نه

تو هم دلبسته شدی.دیگه راهی نداری .باید طعم همه چیزش رو بچشی

دوری

دلتنگی

انتظار

آره خوش اومدی فقط یادت باشه دیگه نمی تونی جلوی اشکات رو بگیری.دیگه وقته شکستنه.

شب نخوابی و ساکت شدنه.

آدما زود عاشق میشن اما اگه عاشق موندی دلت جنسش پاکه.

وای اگه عشقت هم پاک باشه اونوقت آتیش میگیره جیگرت از انتظارو دلتنگی.

تازه اون وقته که بهت میگن دیونه.سر به هوا...

تنها تو دلت به اونا میخندی و میگی آره دیوونم

نبودم ها

شدم.

پاشو

وقته اونه که بری دنباله نیمکته تنهایی هات بگردی.

قول میدم پیداش که کردی بارون عشقت رو تازه کنی

پاشو نیمکت منتظره

خدا هم هست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

یار من

تنهایی رنگی است بی رنگ که من با عشق آن را رنگی کردم و اکنون تنهایی ام گم شده و من نیز میان تنهایی و عشق و رنگها....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  | 

بارون

بارون و دوست دارم هنوز           چون تورو یادم میاره

حس میکنم پیش منی             وقتی که بارون میاره

بارون و دوست داشتی یه روز بدون چترو سرپناه

وقتی که حرفای دلم جا میگرن توی یه آه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط مرد تنهای شب  |